سرانجام، برادرم بهرنگ هم عازم خارج از کشور شد. او چهار سال از من کوچکتر است و 14 خرداد امسال 27 ساله ميشود. پروازش به مقصد هامبورگ آخر همين هفته است و جمعه در آلمان خواهد بود. در آنجا خالهام، به استقبالش خواهد رفت. بهرنگ از حدود يک سال و نيم پيش درپي انصراف از ادامه تحصيل در مقطع فوق ليسانس موسيقي، آموختن زبان آلماني را شروع کرد و تصميم گرفت براي تکميل تحصيلاتش به اتريش يا آلمان برود. او بالاخره موفق شد براي شرکت در آزمون ورودي چند دانشگاه آلمان پذيرش بگيرد.
بهرنگ در وادي هنر يک نخبه است و بي دليل نبود که در مقطع ليسانس موسيقي شاگرد اول دانشگاه هنر در دوره خودش شد. او آنچنان در زمينه هنر موسيقي پيشرفت کرده بود که در همان ماههاي آخر دوره ليسانس، هم دانشجو بود و هم به تدريس مباني موسيقي به دانشجويان سالهاي پايينتر مشغول بود. نام بهرنگ را همه در دانشگاه به نيکي ميشناختند. روز دفاعيه بهرنگ يکي از روزهاي خاطره انگيز بود. آن روز تمام اهالي دانشکده موسيقي دانشگاه هنر (که در پرديس کرج همين دانشگاه واقع است) براي تماشاي اجراي قطعه کوتاهي که خود بهرنگ براي يک ارکستر کوچک موسيقي ايراني نوشته بود در راهرو دانشکده جمع شده بودند. ارکستر او يک گروه کر کوچک از دانشجويان هم دورهاي اش را نيز شامل ميشد که چندين هفته منتهي به روز دفاعيه، هر هفته در خانه ما جمع ميشدند و تمرين ميکردند. بهرنگ روي وسواس خاص و عجيبي که دارد اصرار داشت که آمفي تاتر دانشکده از نظر آکوستيک صوتي مناسب نيست و رفته بود يک زاويه خاصي از راهرو دانشکده را پيدا کرده بود که طبق محاسباتش از آکوستيک مناسب برخوردار بود! و بالاخره همانجا هم به اجراي کنسرتش پرداخت! من و بابا با هم براي تماشاي مراسم اجراي موسيقي زنده و جلسه دفاعيه او رفته بوديم. دانشکده به حالت نيمه تعطيل درآمده بود و همه دانشجويان براي تماشاي برنامه آمده بودند و روي پلکان طبقات مختلف ساختمان گوش تا گوش ايستاده بودند و پايين را نگاه ميکردند... عجب روزي بود!
اولين جرقه ورود او به موسيقي هنگامي زده شد که من در يک برنامه فوق العاده تابستاني در دوران دبيرستان در کلاس آموزش تنبک شرکت کردم ولي بعد از چند جلسه معلوم شد در نواختن تنبک بي استعدادم! و تنبکي که به قيمت 10 هزار تومان خريده بودم بلا استفاده ماند. من در دوران راهنمايي و دبيرستان پيش يکي از همکلاسيهايم در مدرسه به نام مازيار حيدري که اکنون نوازنده چيره دستي است، پيانو ياد ميگرفتم. اما با وجود علاقه بسياري که به موسيقي داشتم و دارم، به دليل وقت کمي که براي تمرين ميگذاشتم نتواستم پيانو را تکميل کنم. بهرنگ که از بچگي استعداد خاصي در رنگ گرفتن و ريتم داشت، تنبک من را به دست گرفت و به آموختن آن علاقه نشان داد. عشق و علاقه پدرم به موسيقي سنتي ايراني نقش مهمي در تشويق بهرنگ به روي آوردن به اين هنر داشت. بهرنگ ظرف مدت چند ماه نواختن تنبک را به خوبي ياد گرفت و مسير او به سمت موسيقي سنتي ايراني باز شد. سپس ساز سنتور را شروع کرد و بعد از آموختن رديفهاي موسيقي سنتي ايراني نزد چند مربي و استاد سنتور، به تکميل نوازندگي اين ساز نزد اردوان کامکار پرداخت. او با چنين پيشينهاي وارد دانشگاه شد. از آن زمان به بعد، بهرنگ علاقه بسيار زيادي به موسيقي کلاسيک پيدا کرد، پيانو خريد و نواختن آن را آموخت.
اکنون که بهرنگ به آلمان ميرود، اتاق او پر از قفسههاي متعدد CD هاي موسيقي است که اغلب آنها آثار آهنگسازان برجسته موسيقي کلاسيک همچون گوستاو مالر و لودويک بتهوون هستند. يک آرشيو عظيم با چند صد آلبوم موسيقي که واقعا در نوع خود کم نظير است. تا همين چند وقت پيش در اتاق بهرنگ جاي سوزن انداختن نبود. يک گوشه پيانو، يک گوشه سنتور، يک طرف ارگ ياماها، و روي قفسههايي که به سقف ميرسند پر از کتابهاي شعر و موسيقي...
بهرنگ البته در اين سفر فقط يک ويزاي دو ماهه دارد و پس از گذراندن چند آزمون در چند دانشگاه مختلف به تهران باز خواهد گشت. اگر در يکي از آنها قبول شود، ويزاي دانشجويي خواهد گرفت و اينبار براي يک دوره احتمالا سه يا چهار ساله خواهد رفت. با شناختي که از بهرنگ دارم، او نهايتا موفق خواهد شد حتي اگر موقتا با موانعي روبرو شود. بنابراين از همين حالا – گرچه زود است – او را رفته ميپندارم. تا همين هفته آخر هيچوقت فکر نميکردم از رفتنش غمگين شوم. با رفتن او جايش خالي ميماند. دلم برايش تنگ خواهد شد. برايش آرزوي موفقيت ميکنم.
تاکنون 5.0 امتياز توسط 1 نفر داده شده است
- Currently 5/5 Stars.
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5